پیش از آنکه بیایی...

دل من با رویای تو خوش است کودک من . شور زندگی من از توست، حتی پیش از آنکه بیایی...

پنج شنبه روز بدی بود، یه روز دلگیر، یکی دیگه از اون روزایی که حالم بی خودی بد بود. بدتر از همه اینکه مامان و بابام هم اومده بودن خونه و من هرچی سعی کردم اونا نفهمن چه حالی دارم اما آخر کنترل اشک هامو از دست دادمو جلوشون زدم زیر گریه ... از خودم بدم اومد، تنها کاری که برای پدر و مادرم کردم این بوده که غصه رو دلشون گذاشتم، با گریه من در اون شب هم باز قلب مهربونشون پر از نگرانی شد. کاش از غصه هام خبر نداشتن، کاش دردمو نمی دونستن، کاش یه کم قوی بودم و از غم و غصه هام براشون نگفته بودم...

خدایا دلگیرم، از خودم دلگیرم

 

 

پ.ن.: تنها چیزی که امروز منو برای لحظاتی از غم و غصه هام دور کرد خبر به دنیا اومدن دختر نازلی عزیزم بود. اگر این مطلبو می خونی بهت تبریک می گم دوستم

نوشته شده در شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط مدوسا نظرات () |

می گویند یلدا بلندترین شب سال است

اما برای کسی که هر شب را به دلتنگی می گذراندفقط یک شب دراز دیگر است ...

 

چشم به راه تو بودن همه شب های مرا یلدا کرده، بیا ...

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط مدوسا نظرات () |

دیروز رفتم حرم حضرت معصومه و تو مراسم شیرخوارگان حسینی شرکت کردم، با آغوش خالی، با دلی پر از غم، و یک دنیا التماس به باب الحوائج شش ماهه...

خدا میدونه چی کشیدم، خدا میدونه چند بار اشکام بی اختیار رو گونه هام لرزید، خدا میدونه با چه حسرتی به مادرایی که بچه هاشونو سبزپوش کرده بودن و آورده بودن حرم نگاه میکردم

رفتم با یک امید، یک آرزو، به این نیت رفتم که باب الحوائج شش ماهه از خدا بخواد انتظار ما برای بچه کوتاه بشه...

برای همه دعا کردم، همه رو یکی یکی و با اسم دعا کردم، همه اونایی که میدونم دلشون مثل دل شکسته من در آرزوی در آغوش کشیدن فرزندشونه

خدایا حاجت همه رو بده، حاجت ما رو هم بده، به حق علی اصغر امام حسین علیه السلام...

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط مدوسا نظرات () |

امروز دیدم سازمان سنجش رشته های دکترا رو اعلام کرده و خوشبختانه رشته ما هم بود. هیجان زده شدم چون بهمون گفته بود معلوم نیست امسال دانشجوی دکترا بگیرن.

می خوام سفت و سخت بچسبم به درس و همه تلاشمو بکنم. اصلا انگار کلی انرژی مثبت گرفتم.

با دوستم دو نفری می خواییم شروع کنیم. چهار ماه تا روز آزمون باقی مونده و چون منابع عوض شده نمیدونیم چی باید بخونیم! وقت زیادی نداریم، برای ما دو تا دعا کنید ...

نوشته شده در دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط مدوسا نظرات () |

خدایا خسته ام

از این همه آرزوی خاک خورده خسته شدم

از این همه احساساتی که مجبورم سرکوبشون کنم خسته ام

از اینکه هیچوقت حسود نبودم ولی الان وقتی خبر بارداری کسی رو میشنوم اینجور به هم میریزم بدم میاد

امروز فهمیدم دوستم صمیمی ام باردار شده بعد از 8 ماه انتظار... خوشحال شدم براش ولی نشستم کلی گریه کردم... خیلی بهم ریختم خیلی

 

خداجونم زندگی خیلی وقته برام رنگی نداره و خودتم میدونی چرا... اول اون مریضی لعنتی و بعدشم این انتظار تموم نشدنی همه توانمو گرفتن... نمیکشم دیگه خدا جون نمیتونم....

زندگی برای من اهمیتشو از دست داده خدا... میشه آرزوی مرگ کنم؟ ناشکری نیست اگه ازت بخوام منو از این دنیا ببری ؟؟ واقعا ازت می خوام... از ته قلبم...

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط مدوسا نظرات () |